غزل شمارهٔ ۴۱۱
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت بوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروخت در دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت تا نزنم دم دگر از خود و از معرفت عارف معروف من
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت بوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروخت در دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت تا نزنم دم دگر از خود و از معرفت عارف معروف من
آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت شمع عشقش در گرفت و رشته جانم بسوخت از دم گرمم به عالم آتشی خوش در فتاد هرچه بود ازخشک و تر هم این و هم آنم بسوخت عشق جانان آتش است و جان من پروان
آتش عشق تو دل در بر بسوخت باز زرین بال عقلم پر بسوخت شمع عشقت آتشی در ما فکند عود جانم در دل مجمر بسوخت آتشی از سوز سینه بر زدم عقل چون پروانه پا تا سر بسوخت سوخته بودم آتش عشقت دگ
علم ما در کتاب نتوان یافت سر آب از شراب نتوان یافت در خیالش به خواب رفتی باز وصل او را به خواب نتوان یافت رند هرگز به حلقه نرود در چنان جا شراب نتوان یافت همه عالم چو ذره او خورشید
علم ما در کتاب نتوان یافت سر آب از شراب نتوان یافت بی حجاب است و خلق می گویند حضرتش بی حجاب نتوان یافت چشم ما بحر در نظر دارد به ازین بحر و آب نتوان یافت ما به شب آفتاب می بینیم گر