غزل شمارهٔ ۴۵۵
ماییم و می صحبت رندان خرابات سرگشته در آن کوچه چو رندان خرابات میخانه ما وقف و سبیل است به رندان جاوید به فرموده سلطان خرابات مستیم و خرابیم و سر از پای ندانیم دل داده و جان نیز به
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
ماییم و می صحبت رندان خرابات سرگشته در آن کوچه چو رندان خرابات میخانه ما وقف و سبیل است به رندان جاوید به فرموده سلطان خرابات مستیم و خرابیم و سر از پای ندانیم دل داده و جان نیز به
نعمت الله مظهر ذات و صفات گه صفاتش می نماید گاه ذات عارفی چون او در این عالم که دید جمع کرده ممکنات و واجبات او به او باقی و ما باقی به او عمر جاوید است او را این حیات او یک است و
فانی تمام خدمت اوست باقی به بقای حضرت اوست از رحمت اوست جمله عالم او غرقه بحر رحمت اوست نعمت چه کند چو نعمت الله پرورده ناز و نعمت اوست
تبخال زده بر لب من خسته از آن است گویی که چو من بر لب شیرین نگران است صد بوسه زده بر لب من خسرو شیرین چون دید که حال لب دل خسته چنان است گر زانکه نزد بر لب من بوسه دل آرام بر لعل ل
ملک داری همه به تدبیر است گرچه تدبیر هم به تقدیر است هر که تأخیر کرد در تدبیر عاقبت کار او به تقصیر است سخن نوجوان دگر باشد این نصیحت ز گفته پیر است پادشاهی که می کند تدبیر شاه صاح