غزل شمارهٔ ۶۲۸
هر کجا ساغری است می دارد جام بی باده رند کی دارد هر کجا صورت خوشی بینی معنیی از جمال وی دارد دل مستم مدام می نوشد گوش جان بر نوای نی دارد گر نه آب حیات می نوشم نفسم دل چگونه حی دار
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
هر کجا ساغری است می دارد جام بی باده رند کی دارد هر کجا صورت خوشی بینی معنیی از جمال وی دارد دل مستم مدام می نوشد گوش جان بر نوای نی دارد گر نه آب حیات می نوشم نفسم دل چگونه حی دار
عالم از نام او نشان دارد این مثالی است کاین و آن دارد صورت و معنیی که می بینم می و جام است و جسم و جان دارد چشم دریا دلی بود ما را در نظر بحر بیکران دارد دو مگو او یکیست تا دانی ور
نعمت الله است دایم با خدا نعمت از الله کی باشد جدا در دل و دیده ندیدم جز یکی گرچه گردیدم بسی در دو سرا میل ساحل کی کند بحری چو شد غرقه در دریای بی پایان ما ما نوا از بی نوایی یافتی
هر که او عاشق است جان دارد جان فدایش کنم که آن دارد عاشقان نور چشم خوانندش عاشق ار عشق عاشقان دارد ما نشانی ز بی نشان داریم خوش نشانی که آن نشان دارد می و جام است جسم و جان با هم ه
پادشاهی گدای او دارد سلطنت بی نوای او دارد هر کجا خسرویست در عالم جان شیرین برای او دارد نور دیده ز چشمش اندازم دیگری گر به جای او دارد مدتی شد که این دل مستم عاشقانه هوای او دارد