غزل شمارهٔ ۷۱۴
عین او در عین اعیان شد پدید آن چنان پنهان چنین پیدا که دید آفتابست او و عالم سایه بان چتر شاهی بر سر عالم کشید جامی از می پر ز می بستان بنوش این سخن از ما به جان باید شنید در هوای
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
عین او در عین اعیان شد پدید آن چنان پنهان چنین پیدا که دید آفتابست او و عالم سایه بان چتر شاهی بر سر عالم کشید جامی از می پر ز می بستان بنوش این سخن از ما به جان باید شنید در هوای
سالها در طلبت دیده به هر سو گردید یافت مقصود همان لحظه که روی تو بدید درد دل گرچه که دیدیم دوا یافته ایم هر که رنجی نکشید او به شفایی نرسید بی بلایی نتوان یافت چنان بالایی گل بی خا
از کرم جان عزیزم بر جانانه برید دست گیرید و مرا مست به میخانه برید دل چو شمع است که در مجلس جان می سوزد خبر سوختگان را بر پروانه برید آشنایان همه جمعند و حریفان سرمست حیف باشد که چ
رخت ما را به سراپرده میخانه برید آلت مجلس ما جمله به ساقی سپرید ما چو غنچه به هوا جامه خود جا کردیم بعد از این خرقه ما را به ملامت ندرید عیب ما را مکنید ار شده ایم عاشق او نور چشمس
زاهد به سراپرده رندان مگذارید مخمورش از آن مجلس رندان به در آرید بیگانه مباشد بپاشید سر و زر تخمی که توانید در این باغ بکارید هر خم شرابی که سپردید به رندی آرید بر ما و به اهلش بسپ