غزل شمارهٔ ۷۵۸
دولت عشق به هر بی سر و پایی نرسد پادشاهی دو عالم به گدایی نرسد نرسد در حرم کعبه وصل محبوب هر محبی که بر او جور و جفایی نرسد نوش کن دردی دردش که دوای جانست دردی درد نخورده به دوایی
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
دولت عشق به هر بی سر و پایی نرسد پادشاهی دو عالم به گدایی نرسد نرسد در حرم کعبه وصل محبوب هر محبی که بر او جور و جفایی نرسد نوش کن دردی دردش که دوای جانست دردی درد نخورده به دوایی
دولت وصل تو به ما کی رسد منصب شاهی به گدا کی رسد تا نخورد دردی دردت به ذوق صوفی صافی به صفا کی رسد هر که به خود راه خدا می رود با خودی خود به خدا کی رسد راه بیابان فنا چون نرفت در
ظهور سلطنت عشق اوست در دو سرا درین سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ چو اوست در دو سرا غیر او نمی بینم منم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا جمال اوست که در آینه نموده روی نظر به دیده م
هست هشیار و مست نشناسد آستین را از دست نشناسد از ازل و از ابد بود فارغ او بلی از الست نشناسد رند سرمست جام چون بشکست او درست از شکست نشناسسد بر در میفروش خوش بنشست خاستن از نشست نش
آب حیات از لب ساقی به ما رسید این مرحمت نگر که به ما از خدا رسید دل دردمند بود ولی یافت صحتی از درد درد او به دل ما دوا رسید ما دست برده ایم ز شاهان روزگار تا دست ما به دامن آن پاد