غزل شمارهٔ ۱۰۸۵
آفتابست و سایه بان عالم به مثل او چنین چنان عالم جام گیتی نماست می بینش که نماید همین همان عالم غیر او دیگری نخواهد دید هر که بینا شود در آن عالم این میان و کنار کی بودی گر نبودی د
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
آفتابست و سایه بان عالم به مثل او چنین چنان عالم جام گیتی نماست می بینش که نماید همین همان عالم غیر او دیگری نخواهد دید هر که بینا شود در آن عالم این میان و کنار کی بودی گر نبودی د
گدای عشقم و سلطان عالم غلام خاتم و خاقان عالم مرید یارم و پیر خرابات ندیم دردم و درمان عالم جهان جسم است و من جان جهانم چه جای جان منم جانان عالم خراباتست و من مست خرابم حریف ساقی
همچو ما کیست مست در عالم عاشق و می پرست در عالم شادی ما شراب می نوشد رند مستی که هست درعالم باش عهد درست پیوسته تا نیابی شکست در عالم عارف حق پرست دانی کیست آنکه از خود برست در عال
پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم ور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باک جان به جانان زنده ار تن رود جان را چه غم خم می در جوش و ساقی مست و
با سر زلف بتی باز در افتاد دلم لاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم مجمع اهل دلان زلف پریشان ویست مکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمست خاطرم یافت چنین بزم و