غزل شمارهٔ ۹۳۰
ای دل ار عاشقی بیا خوش باش رو چو ما صادقی بیا خوش باش خوش بلاییست عشق بالایش جان فدا کن درین بلا خوش باش همه کس خوش بود به ساز و سزا تو بساز و به ناسزا خوش باش از غم دی و غصه فردا
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
ای دل ار عاشقی بیا خوش باش رو چو ما صادقی بیا خوش باش خوش بلاییست عشق بالایش جان فدا کن درین بلا خوش باش همه کس خوش بود به ساز و سزا تو بساز و به ناسزا خوش باش از غم دی و غصه فردا
ای دل ار چه شکسته ای خوش باش با غمش عهد بسته ای خوش باش درد دردش چو صاف درمان نوش وز جفا گرچه خسته ای خوش باش خوش نباشد غم جهان خوردن از جهان گر گستته ای خوش باش دنیی و آخرت رها کر
زر بپاش و خواجه زر پاش باش سر بنه بر پاش و خاکپاش باش زهد بگذار و به میخانه خرام در خرابات مغان قلاش باش لذتی از عمر اگر خواهی برو همنشین زندگی اوباش باش روز امروزت غنیمت می شمر دی
عشق سرمست است و دارد دور باش عقل را گوید از این در دور باش تندرست است آنکه دارد درد عشق ور بود بی درد گو رنجور باش عشق او داری ز عالم غم مخور چون غم او می خوری مسرور باش رند مستی گ
پاک باش و بی وضو یک دم مباش جز که با پاکان دمی همدم مباش دنیی دون گر نماند گو ممان پیرزن گر مرد در ماتم مباش پند رندان گوش کن گر عارفی جام می را نوش کن بی جم مباش اسم اعظم پادشاه ع