غزل شمارهٔ ۱۱۲۸
ما اگر شاه اگر گدا باشیم در همه حال با خدا باشیم جمله اسما به ذوق می خوانیم از مسما کجا جدا باشیم موج و بحریم و عین ما آبست ما در این بحر آشنا باشیم دردمندیم و درد می نوشیم دایما ه
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
ما اگر شاه اگر گدا باشیم در همه حال با خدا باشیم جمله اسما به ذوق می خوانیم از مسما کجا جدا باشیم موج و بحریم و عین ما آبست ما در این بحر آشنا باشیم دردمندیم و درد می نوشیم دایما ه
ما خدا چون شما نمی طلبیم یعنی از خود جدا نمی طلبیم هر کسی طالبست چیزی را ما به غیر از خدا نمی طلبیم جان و دل را فدای او کردیم وز جنابش جزا نمی طلبیم مبتلای بلای او گشتیم بوالعجب جز
صدف و گوهریم و بحر و حباب جوهرش آب و گوهرش دریاب قدمی نه درآ درین دریا نظری کن به عین ما در آب بزم عشقست و عاشقان سرمست باده نوشند شادی اصحاب بر در می فروش رندانه با مسبب نشسته بی
خسته حالیم و ز زلف تو شفا می طلبیم دردمندیم و ز وصل تو دوا می طلبیم هرکسی را ز تو گر هست به نوعی طلبی ما به هر وجه که هست از تو تو را می طلبیم از خدا نعمت جنت طلبد زاهد و ما به خدا
عجب است این که من ز من طلبم حسنم وز حسن حسن طلبم یار من با من است و من حیران به خطا رفته از ختن طلبم یوسف خویشتن همی جویم نه چو یعقوب پیرهن طلبم با دل زنده عشق می بازم من نیم مرده