غزل شمارهٔ ۱۲۵۸
نور رویش به چشم او می بین گل وصلش به دست او می بین از سر جان روان چو ما برخیز جاودان پیش عاشقان بنشین ما حبابیم و عین ما آب است نظری هم به عین ما بگزین دل ما انقیاد محبوب است به از
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
نور رویش به چشم او می بین گل وصلش به دست او می بین از سر جان روان چو ما برخیز جاودان پیش عاشقان بنشین ما حبابیم و عین ما آب است نظری هم به عین ما بگزین دل ما انقیاد محبوب است به از
آب می جویی بیا با ما نشین تشنه ای با ما درین دریا نشین خیز دستی برفشان پایی بکوب آنگهی مستانه خوش اینجا نشین چون در آمد عشق عقل از جا برفت پست شد آن خواجه بالا نشین خط موهوم است عا
موج است و حباب هر دو آب است آبست که صورتا حباب است روشن بنگر که آفتابی بنموده جمال و مه نقاب است صورت دیدی و ماه گفتی معنی بنگر که آفتاب است مستیم و خراب در خرابات معمور خوشی چنین
ذوق ما داری بیا با ما نشین عاشقانه خوش درین دریا نشین چست برخیز از سر هر دو جهان بر در یکتای بی همتا نشین چشم ما روشن به نور روی اوست خوش بیا بر دیده بینا نشین سر بنه در پای خم رند
خوش بیا با ما درین دریا نشین آبرو می بایدت با ما نشین مجلس عشق است و ما مست و خراب عاشقانه خوش بیا اینجا نشین خانه دل خلوت خالی اوست جاودان در جنت المأوی نشین از بلا چون کار ما بال