قطعهٔ شمارهٔ ۲۱
در راه خدا پای برهنه گو برو آن یار که همچو بشر حافی اهل است گر سر به ره است پا برهنه غم نیست ور نیست به ره سر برهنه سهل است
۱۳۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
در راه خدا پای برهنه گو برو آن یار که همچو بشر حافی اهل است گر سر به ره است پا برهنه غم نیست ور نیست به ره سر برهنه سهل است
چون شتا آمد شتا مقلوب کن کشته ها اندر شتا با آتش است نشنیدستی تو از سید مگر کآتش مقلوب با آتش خوش است
ملک و ملکوت هر دو انسان او مظهر جمله صفات است مستکمل ذات او صفت نیست مستکمل آن صفات ذات است
هیچمان از کسی دریغی نیست آنچه داریم در ضرردان است باز بنیاد عشق نو کردیم با حریفی که جان جانان است باز زنار عشق بر بستیم قصه ما چو شیخ صنعان است باز یوسف به مصر دل بنشست فارغ از جا
نزد ما عین نیست غیری کو عقل گوید که عین و غیری هست موج و بحر و حباب و دریا شد قطره آب کو به ما پیوست