غزل شمارهٔ ۵۱
شاه نعمتالله ولیمشک چه بود شمه ای از موی ما
چیست عنبر واله گیسوی ما
آب چشم ما به هر سو می رود
هم ز چشم ماست آب روی ما
صبحدم باد صباخوشبو بود
می برد گردی ز خاک کوی ما
تا قبول حضرت سلطان شدیم
شاه ترکستان بود هندوی ما
غرق دریاییم اگر تو تشنه ای
آب می جویی قدم نه سوی ما
عود دل در مجمر سینه بسوخت
بزم ما خوشبو شده از بوی ما
عاقلان را گفتگویی دیگر است
قول عشاقست گفتگوی ما
عید قربانست طویی میکنیم
جانها قربان شده در طوی ما
سیدیم و عاشقان را بنده ایم
لاجرم عالم بود آن جوی ما
