غزل شمارهٔ ۱۲۲
شاه نعمتالله ولیهفت دریا شبنمی از بحر بی پایان ما است
جان عالم نفخه ارواح آن جانان ما است
در خرابات مغان مستیم و جام می به دست
های و هوی عاشقان از نعره مستان ما است
موج دریاییم و عین ما و او هر دو یکی است
آبرو گر بایدت از ما بجو کان آن ما است
مدتی شد تا به جان فرمان سلطان می بریم
این زمان سلطان ما فرمانبر فرمان ما است
گنج اگر جویی بیا کنج دل ویران بجو
ز انکه گنج کنت کنزا در دل ویران ما است
سید مستان به صد جان دوست می داریم ما
ز انکه رند سر خوش است و یاری از یاران ما است
