بند بیستم
وفایی شوشتریدست قضا چو خون حسین ریخت بر زمین
آندم قدر ز روی نبی گشت شرمگین
ذرات کاینات قرین فنا شدند
چون شد قران مهر و مهش با سنان کین
نزدیک شد به هم خورد اوضاع روزگار
گردد عیان بر اهل جهان روز واپسین
آسیمه سر شدند در افلاک ماه و مهر
چون گشت سرنگون به زمین آفتاب دین
یکسر فنای کون و مکان می شد آن زمان
باقی نماندی ار به زمین زین العابدین
می شد گسسته رشته ی عالم ز یکدیگر
زو گر نبود رشته ی حبل المتین متین
در حیرتم که میر قضا چون دهد رضا
بر خسروی چنان برود ظلمی این چنین
کاهریمنان کوفه و کافر دلان شام
دست خدا برند زکین از پی نگین
زین ماجرا زجان پیمبر شکیب شد
در خون خضاب پنجه کف الخضیب شد
