بند اول
در کربلا چو محشر کبری شد آشکار گشتند دوزخی و بهشتی به هم دچار بودند خیل دوزخی آن روز شادکام اما بهشتیان همه لب تشنه و فکار اهل بهشت را جگر از قحط آب آب در کام اهل دوزخ و نار آب خوش
۲۸ شعر از وفایی شوشتری
در کربلا چو محشر کبری شد آشکار گشتند دوزخی و بهشتی به هم دچار بودند خیل دوزخی آن روز شادکام اما بهشتیان همه لب تشنه و فکار اهل بهشت را جگر از قحط آب آب در کام اهل دوزخ و نار آب خوش
هفتاد تن ز عشق چو از پا در اوفتاد پس قرعه اش به نام علی اکبر اوفتاد دیدار را که نرخ به جان بسته بود عشق دیگر از آن گذشت و ز جان برتر اوفتاد بالا گرفت قیمت دیدار حسن یار چون کار با
از روزگار داد و فغان ز احتساب او فریاد از تطاول و از انقلاب او در کام اشقیا نچکاند جز انگبین در جام اتقیا همه زهر مذاب او ای روزگار باتو چه کرده است بوتراب کافکنده ای به خون همه شی
هر در اشک کز غم آن تاجدار نیست در پیش اهل نظر آبدار نیست آغشته گر به خون جگر نیست در اشک هرچند پربهاست ولی شاهوار نیست پیوسته داغدار و جگرخون چو لاله باد آن دل کز آتش غم او داغدار
دست قضا چو خون حسین ریخت بر زمین آندم قدر ز روی نبی گشت شرمگین ذرات کاینات قرین فنا شدند چون شد قران مهر و مهش با سنان کین نزدیک شد به هم خورد اوضاع روزگار گردد عیان بر اهل جهان رو