بخش ۴۸
دارم هوس جمال بغرا دورم چو من از وصال بغرا تا چند پزیم روز تا شام در دیگ هوس خیال بغرا مالیده شد او به خویش پیچید ماهیچه ز انفعال بغرا من بعد ثنای گوشت گویم گر قلیه بود کمال بغرا د
۱۵۳ شعر از صوفی محمد هروی
دارم هوس جمال بغرا دورم چو من از وصال بغرا تا چند پزیم روز تا شام در دیگ هوس خیال بغرا مالیده شد او به خویش پیچید ماهیچه ز انفعال بغرا من بعد ثنای گوشت گویم گر قلیه بود کمال بغرا د
دلی دارم پر ازبغرا ندارم طاقت هجران بغرا ز دست گشنگی من داد خواهم اگر بینم رخ سلطان بغرا به دست من اگر افتد زمانی بر آرم من دمار از جان بغرا نخودهای مقشر را چه گویم که گلهایند در ب
من باده بی خمار خواهم یعنی لب آن نگار خواهم در جواب او انجیر تر و انار خواهم شفتالوی آبدار خواهم از طاس هریسه من برآرم در وقت سحر دمار خواهم کارم به عدد نمی شود راست من دعوت بی شما
بوی سنبل ز دم باد صبا می آید خوش دلم هر چه از آن یار به ما می آید در جواب او بوی حلوای تر این دم ز کجا می آید که مشام من از آن بو به نوا می آید تکه گوشت نهادم به دهن دل گفتا شاه بن
بیار باده گلرنگ ساقیا حالی که تا دل خود را کنم ز غم خالی در جواب او اگر به دست تو افتد طغار چنگالی محقرست ز بهر چه دست بر مالی دو گرده باید و یک کله ای به نیمشبان که تا دل پر خود ر