شمارهٔ ۱۴۵ - در مدح حمیدالدین
سوزنی سمرقندیبه دست خاطر من داده شد عنان سخن
زمانه داد زبان مرا بیان سخن
بیان کنم صفت حسن آن کمان ابرو
اگر به بازوی طبع آیدم کمان سخن
سخن بلند به وراست چون به قامت او
نگه کنم همه بینم در او نشان سخن
چو بنگرم به رخ چون گل شکفته او
ز طبع گل شکفانم به گلستان سخن
شود به نعت سر زلف ضیمران صفتش
به بوستان دلم رسته ضیمران سخن
حدیث تنگ دهانش کنم که از تنگی
کسی نیارد بردن بر او گمان سخن
بدان لبان طمع بوسه چون توان کردن
ز کوچکی چو نبینم در او توان سخن
به خاطر آمد شکلی میان نازک او
