شمارهٔ ۱
یک شهر همه حدیث آنروی نکوست دلهای همه جهانیان بسته اوست ما می کوشیم و دیگران میکوشند تا دست کرا دهد کرا خواهد دوست

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
یک شهر همه حدیث آنروی نکوست دلهای همه جهانیان بسته اوست ما می کوشیم و دیگران میکوشند تا دست کرا دهد کرا خواهد دوست
عاشقم بر کل شبلی که سرش بی موی است چهره بی زحمت زلف خوش عنبر بوی است وه نیکوست بر او گرچه کل بدروی است گوی سیمین صفت جامی نشست اوی است کوه سیم است چرا بیهده گویم گوی است عشقش آورد ...
ای دزد هجا و مدح دیوان پدر گویی که شدم سوار میدان پدر من رستم شعرم و تو سهراب منی از خنجر من جان نبری جان پدر
ساقیا پیش آر باز آن آب آتش فام را جام گردان کن ببر غم های بی انجام را زآنکه ایام نشاط و عشرت و شادی شده است بد بود بیهوده ضایع کردن این ایام را مجلسی در ساز در بستان و هر سویی نشان...
باز باد اندر فتاد این سرخ سر چیغوز را باز بتوان معز کردن بر سر او وز را چون ستان من باز گردم سرش بر گنبد رسد چون سقونی لعل سازد گنبد پیروز را بامدادان در شود بیرون نیاید شام را ور ...
خر سر خمخانه ای زنت غر و ایضا هست مرا در هجای تو ید بیضا هستی از شاعران مبعض کلی جز تو همی شاعرند بعضی بعضا مایه فکند است در دل همه از تو طلعت میشوم تو عداوت و بغضا خود را کردی بگر...
ای خداوندی که از لطف تو جاه آورده ام ز آنچه بودستم گرفته بارگاه آورده ام هست روشن هست نور روشنی چندین دلیل هفت شاه از چرخ و از انجم سپاه آورده ام گر کسی خواهد گواه از شرق عالم تا ب...
نوبهار تازه پیدا کرد رنگ و بوی خویش برگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش کرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی...
یا ایهااللوند مرا پای خواست بند تدبیر من بساز بیک تیز باد گند معشوق من تویی علف بوق من تویی من بوق میزنم تو دهل دند دند دند افسوکی بدار و دو سه تیزکی بلحن اندر بروت گنده من بندو خو...
خط امان من است این قصیده غرا که بیش از این نکنم کار و باردم خر را سوار رخشم و اسفندیار رویین خصم چرا که با خر گرگین همی روم بچرا مگر جوان شدم از سر که خوی خر یی برون نمیرود از سر ب...
فریاد من همیشه از این ایر کافر است ایر است و با عذاب است و سنگر است وصفش ترا بگویم اگر خورده نیستی ور خورده ای صفات وی از منت باور است
چه حاجت است بدیک سیاه بستانرا گرفت بابد دیوان من بدیک سیاه سیاه باد دل و روی و روزگار کسی که نیست مادح صدر و ضیاء دین اله نمود کوته دست عنا ز دامن من بود ز دامن او دست درد و غم کوت...
دوش از تو دلی به درد و غم داشته ام وز هجر ستمگرت ستم داشته ام درد تو از آنچه داشتم اول عهد کم بادم اگر ذره ای کم داشته ام
ایشاه دل خصم تو دارد سوزن خیاط غمست و میگذارد سوزن از خون سرشته رشته کردست و تعب از سینه بدیده می برآرد سوزن
ای پسر گر به س شوی چو بزرگان از پی تو خوان نهند و شمع فروزند پس مشو از بهر آنکه از پی یک س کینه ز گربه بده طریق بتوزند پره بینی کنند و کوس ببرند سبلتها برکنند و پنجه بسوزند خاره بک...
گویند مرا که از نظامی چون صله نداد باز خوه شعر گفتم نخوهم که گفت خواهم اندر ره او هزار ده شعر شاه سخنست و مقبل دین شاهی که ورا بود سپه شعر یک بیت ز یک قصیده وی معنی دارد فزون ز ده ...
چو شست گشت کمان قامت چو تیر مرا چو شست راست برآمد بهار و تیر مرا چو تیر کان زکمان از گشاد شست پرد پرید عمرو کمان گشت و شست تیر مرا ز شست زلف کمان ابروان و تیر قدان نماند بهره و حظ ...
امیر عالم سالار رکن دین محمود که از سعادت چرخ است بخت تو مسعود چو من ز نام و ز بخت تو یاد گیرم و فال چو بخت و نام تو مسعود گردم و محمود سخا وجود همه عالم ار شود معدوم مرا چه باک بو...
سوزنیم مرد باندازه ر تازه دل و غاز رخ و یازه ر راست باندازه ر منست هر که بود خورده بی اندازه ر بهر سپرداری هر گنده ای دارم یک تیر چو اندازه ر تازه مسافر چو درآید ز راه راست کنم تا ...
خسرو آل امیران ای امیران سخن در ثنا و مدح تو روشن دل و روشن ضمیر صدر دریا دل نظام الدین که باشد از قیاس پیش دریای دل بیحد تو دریا غدیر ای بیدل سیم و زر از غایت جود و کرم دست راد ت ...
عشق و بهار و فرقت یار و تن نزار آورده اند بر دل من کار و صعب کار تیمار دوست با من و از من بریده اوست هجران یار با من و از من گسسته یار فصل بهار با من نازک چو برگ گل لشگر برون زدم چ...
هلال روزه میمون لقای فرخ فال نمود روی ز گردون نیل فام چو نال خمیده قامت و خدمت نموده بر گردون ز روی قبله بدرگاه آفتاب جلال اجل صاحب عادل که مثل او گیتی پدید نارد و ناورده صاحب اقبا...
همه سلامت آن باد کو به جان و به دل خوهد سلامت احوال صاحب عادل همه مراد کسی باد حاصل از عالم که او مراد ورا خواهد از جهان حاصل زمانه بنده اقبال صاحب است بدان که در زمانه چون او نیست...
داد صدر دین و دنیا صاحب فرخنده فال مر جمال دین یزدان را بجاه خود جمال بر جمال دین مبارک فال گشت امروز و ماند اندرین بنیاد عالی فر او تا دیر سال صاحب عادل خداوندی که هر کز رأی او فا...