شمارهٔ ۱۷۹ - در مدح رضا بن عمر بن محمد الحسنی
سوزنی سمرقندیدلم به عشق بتی را همی کند شمنی
که بر بتان به نکویی کند همیشه منی
بتی که زلف چو قیر از بدوش پر شکند
کند به تبت و قرقیز کاروان شکنی
شکست قیمت مشک و گل و سمن به سه چیز
به مشک جعدی و گل خدی و سمن ذقنی
به نار و نارون اندر فکند زردی و خم
به ناردانی رخسار و قد نارونی
دلی که سهم و سیاست ز شیر بارز بود
ربود آهوی چشمش ز پر فریب و فنی
به روز و شب دل و چشمم ز عشق و صورت او
به بی قراری درمانده اند و بی وسنی
بمستمندی و بیچارگی شدم مشهور
چنانکه یار بطیره گری و طعنه زنی
کنار و بوسه بصد جهد و حیله یابم ازو
