شمارهٔ ۱۹۳ - غزل به صفات تو گویم
سوزنی سمرقندیبر من آمد دوش آن در چشم بینایی
ز بهر جستن تدبیر رای فردایی
هرآنچه داشت به دل راز پیش من بگشاد
بلی چنین سزد از یکدلی و یکتایی
چه گفت گفت بخواهم شدن ز تو یکچند
که تا ز فتنه خصمان من برآسایی
پر آب کرد چو دریا دو چشم و از غم هجر
به رخ از مژه بارید در دریایی
به آه گفت رفیقان مرا همی بایند
کنار گیر و وداعی هلا که را بایی
به بر گرفت مرا تنگ و تنگ و اسب فراق
ببست و گفت که یارا تو بر چه سودایی
چه اوفتاد و چه کردم گنه به جای تو من
چرا به جستن هجران چنین مهیایی
مگر وصال منت ناپسند بود به دل
که بر براق فراقم سوار بنمایی
به هجر خنجر بر پای وصل من چه زنی
بر این غریبی و برناییم نبخشایی
عجب بدی که نبودی نصیب من مسکین
فراق یار و غریبی و عشق و برنایی
