شمارهٔ ۱۵ - در وصف حال خویش
سوزنی سمرقندیاز قصه دوشینه من تا که خداوند
آگاه شود می بسرایم سخنی چند
دوشینه مرا انده آن نامده فرزند
بربست به صد بند و فرو داشت به صد بند
تا صبح به من خیل خیالات فرستاد
ناآمده محمود من آن جان و جگر بند
می رفت و می آمد دل من تا به گه صبح
چون بانگ سگ از سیر به گرمای سمرقند
می برد و می آورد جوانی و پیامی
من زو به پیامی و جوابی شده خورسند
آورد پیامی که بقای پدرم باد
چندان که شمارنده نداند عددش چند
دادمش بدان جان و جگربند جوابی
صد جان پدر باد ابا جان تو پیوند
آورد پیامی که همی گوید مادر
تاب تو ز دل بیخ وفاداری برکند
دادمش جوابی که بگو باب من ای مام
در سینه همه تخم وفای تو پراکند
آورد پیامی و چنین گفت دگر بار
ترسم که غلام بازه شوی ای پدر ورند
