شمارهٔ ۳۱ - در وصف حال خود گوید
سوزنی سمرقندیمنم آن گشته غایب از تن خویش
بی خبر از ستیز و از من خویش
از رهی اوفتاده سوی رهی
که ندانم شدن به معدن خویش
کودکان داشتم چو حور و پری
کرده بر من گشاده روزن خویش
هر یکی مر مرا نشاندندی
گرد بر گرد آن نهنبن خویش
برده هر یک به زعفران کوبی
دسته هاونم به هاون خویش
محتسب وار کردمی همه را
ادب از دره متمن خویش
مر مرا بود از همه شعرا
پادشاوار حکم بر تن خویش
داشتم در میانه حکما
سرخ روی و سپیچ گردن خویش
بودم اندر ره مرا دو هوی
هم بت خویش و هم برهمن خویش
هیچکس دبه ای نداد به من
