شمارهٔ ۴۲ - در هجو شاعری
سوزنی سمرقندیلنگ لنگاک من ای بلمه پیوسته برو
مغ مفلوج زده بر به رخت اف تفو
لنگ مغ زاده گر زاصل و چو مازو بی مغز
روی شسته بحشاشات و تراک و مازو
از ره ایمان در کفر مزیدی که چنین
آمنوا برزنخت شد بنوشتن کفروا
زنخت تازه تر از ن کدو بود و کنون
دم غژغا و بجای زنخت ن کدو
بز گرفتی تو مرا چند گهی تا که بزان
دیدمت غرق بیشم از سر سم تا بررو
ن پر موی ندارد و گرش بودی موی
ن بز بودی و نر بودی و بز بودی تو
تا چو خر در تو سپوزم خر نر ای شوم
چون شوی گاده خر از یکسو و بز از یکسو
موی ن برکن چون بر بلب چشمه آب
