شمارهٔ ۲۰ - عمر عاشق
عمر عاشق از آن ون نور دین پرداز کرد غر آخته بیرون که منم جولاهه هم کنون بینی کش میر حواله اید گوید ای غرزن برکش غله نه ماهه ورنه در ون زنت از نی تا ایر حمار بسر حمدان صد باره کنم د...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
عمر عاشق از آن ون نور دین پرداز کرد غر آخته بیرون که منم جولاهه هم کنون بینی کش میر حواله اید گوید ای غرزن برکش غله نه ماهه ورنه در ون زنت از نی تا ایر حمار بسر حمدان صد باره کنم د...
ای مامک تویی چاره بی چارگیم از تو صله خواستن بود یارگیم گیرم ندهی جامگی و بارگیم آخر ندهی سیم غلامبارگیم
ای سرخ سطبر سخت رگناک ای ن مواجران ز تو چاک در پیش در تو از پی سیم پیشانی و سینه هاست بر خاک آکی نرسیده از تو بر من صد بار ترا ز تو رسد آک در کار و برون کار هستی گه دامن و گه دوان ...
خر خمخانه لگد میزند از دور مرا تا بنزد یکی تا ایه به ون در برمش من بحمدان هجا هستم خر ای همی تا لگد میزند او بر من ون میدرمش بهجا گفتن سرد از دهنی چون س خر علک میخاید تا بو که که و...
خطیب بباع ای منعمی که در عالم کسی ندانم کز نعمت تو محرومست خیال و سیرت و رسم و ره تو محمودست منزهی تو ز هر خصلتی که مذمومست چنانکه گشت نبوت بمصطفی مختوم کنون مروت امروز بر تو مختوم...
بخت یار قدر طغان خانست فتح کار قدر طغان خانست بخت یار کسی است کز بن گوش بختیار قدر طغان خانست صاحب ذوالفقار از آنکه بنام در جوار قدر طغان خانست بدل ذوالفقار او به نبرد ذوالفقار قدر...
این چه دعوی شگرف است بگو ای خر پیر که منم شاعر لشکر شکن کشورگیر گر تو لشکر شکنی دانی و کشورگیری پادشا از چه دهد گنج به لشکر بر خیر چون ترا ندهد از آن تا تو به لشکر شکنی سر به شمشیر...
ای نگار از حد گذشت این فتنه و بیداد تو کی توان فریاد کرد از جور بی بنیاد تو فتنه و بیداد کن جانا که بر تو فتنه ام همچو بر تو فتنه ام بر فتنه و بیداد تو تا تو ایدلبر بشادی زی کله دو...
یاد داری آنچه با ون تو کردستم خانه دهقان سید عبد سید بار وآنچه بر دکان دادیم از او ستاند وآنچه در پیشت فرو خواند از هجا اشعار سر بزی کن سربزی کن گنگ کل کور وین نجاست از میان شاعران...
با دشمنت از بهر صلاح تن تو سازم بمجاز خویشتن دشمن تو دانی صنما که خار در دیده خویش به زان دارم که خاک در دامن تو
ای بنده طول عمر تو خواهنده از خدا از بنده یک حدیثک موجز توان شنید فصل زررز است بدینگاه دست گیر چندانکه نیمدانک بزر رز توان خرید
ای پسر تا بمیان پای تو در نگریستم جز بیک چشم گروگان بر تو نگریستم زار بگریستنی بود مرا از ره ر زان گریستن بتو بر درد تو من بگریستم ببست دانی تو بمعنی و بصورت یکروز من غلامباره بصور...
ندارم با تو روی آشتی رو طریق آشتی نگذاشتی رو ره ناداشتی را پیشه کردی گرت نیک آید از ناداشتی رو بنزد آنکه دارد در دلت جای چو ما را سرسری انگاشتی رو چو جوی مردمی و مهر ما را نراندی و...
خمخانه را حلال بگفتن بود محال کان بست ریش لاشه خر بی جل و جوال هست از سفال جامه نیلی برآمده اندر سفال جامه نیلی بود حلال
دید حنایی به یلر میل زن خویش وانچه کلان ایر شهر خیل زن خویش برد زنش را به ایر خوردن مهمان رفت بهر خانه ای طفیل زن خویش داد به ادن بزن سبیل و ز کنجی گرم فرو ید بر سبیل زن خویش غله ا...
در دل هر که مهر ایمانست مهر شمس حسام برهانست آنکه بر ملک و دین جد و پدر ملک کامران و سلطانست پادشاهی که حرب لشگر او از سوآل و جواب ایمانست مدد او چو بحث حرب شود از حدیث رسول و قرآن...
خمخانه خر سرای خر پیر نه راه بری نه بار برگیر زین لاشه لنگ و لوک پیری از دم تا گوش مکر و تزویر تا خر کره بودی آن میره بودی و من از غم تو میمیر در پیر خری به من رسیدی وانگه گویی که ...
یکدسته گلی دارم و عشقی در تاخت یک بوسه بدان زود بمن باز انداخت گویی بت من درد دل من بشناخت از بهر دلم گل آبگینی برساخت
بر درگه شاهنشه صد صاحب بارند با ثروت قارون همه و قوت قارن از سر خر خمخانه کسی چونکه نگفست خوب از چه قبل گوید دهقان مکارن سردست بسی گر که بنوبت گه خاقان نظارگیی گوید قارن گه قارن
ای صاحبی که خطبه دولت بنام تست کوس شهنشهی زده بر طرف بام تست جام جهان نمای دل تست و شاه را اندر جهان نظر بنمودار جام تست دلرا بجای جام نمودی بچشم شاه تا شاه کامگار بدید آنچه کام تس...
ای پرستنده زاده سم خر خر مردم نیی که مردم خر سر خر برتر از گریبانی در زنخدان فرو فرودم خر هست بر من ترا تقدم و نیست خوی خر بنده بر تقدم خر تو چو خر پیش من دوان گشته من چو خر بندگان...
سپید کارا کردی دلم به عشق سیاه به گازری در مانا نکو نبردی راه تو گازری سره دانی بامه شستن لیک چو دل به دست تو افتد سیه کنی و تباه سپید کار و سیه کار دست و زلف تواند تو بی گناهی ازی...
منم که از سر حمدان عقیق در یمنم به سرخ ری کس نیست همچنان که منم مرا سزد که کنم در جهان به ر منی که هر منی است گروگان هفده هژده منم من آن کسم که ز بس تیز شهوتی رم ز بیم ن همه شب پاس...
چو هاروت مرغی نگونسار چیست دماوند گردن بزیر اندرش وی اندر میان تشنه و گرسنه همه آب و نان از فرو دو برش ز فربهی بکمالی که گر فریش کنی درود و نایره و روغن و دبیع و فریش بدین قوافی زی...