شمارهٔ ۲۴
گردون چو طپانچه کاه رخسار منست سیاره سرشک چشم خونبار منست از روی سرشک تا غمت یار منست گردون و ستاره ساختن کار منست

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
گردون چو طپانچه کاه رخسار منست سیاره سرشک چشم خونبار منست از روی سرشک تا غمت یار منست گردون و ستاره ساختن کار منست
بیا ای دیده در بغداد دجله اگر داری بدل بر یاد دجله بچشم من نگر تا هست افزون یکی چشم من از هفتاد دجله ز هجر روی بغدادی نگاری مرا از دیدگان افتاد دجله ورا بی دجله بغداد است دوزخ مرا ...
هر کجا شاه جهانرا سفر است فتح بر فتح و ظفر بر ظفر است ظفر و فتح شهنشاه جهان از جهان داور پیروزگر است خسرو مشرق و چین شمس الملک که چو شمس فلکی مشتهر است ملک داراست چو شمس فلکی ملکش ...
من یکی شاعرم مبارک هجو نیست حاجت مرا بدین تعریف هرکه را من هجا کنم گردد گر بود دون دون شریف شریف گر کلاخ را هجا کردم یافت اسلام و خلعت و تشریف
به آزمایش اگر کوزه ای پر آب کنم صدا ثنای تو آید ز جوف کوزه من اگر خلافی رفته است ازین سخن ما را بباد رفته ثواب نماز و روزه من بشعر عذب دلفروز من نگر منگر بریش و سبیلت پتفوز و رنگ م...
ایکه با روی نکو ن کلان داری یار رو بهل خوش خوش بر روی زمین ننگ مدار خرمن ن را بر باد گروگان کسان باد کن جان پدر تا نکنندت گه بار دامن از ساق بلورین بگریبان بر چین نیفه از گنبد سیمی...
هرچند که گنگیم و کلوکیم و لکامیم تن داده و دل بسته آن دول غلامیم دو درم بدهان کرده خریدار سه بوسیم شمشیر بکف کرده طلبکار نیامیم اندر طلب تاز ازین کوی بدان کوی نیمور کشان کرده بگرد ...
بر درج عقیق سیم خندید لبم چون دست و دل ترا پسندید لبم بر دست و لب تو سودها دید لبم یکبوسه بصد طپانچه بخرید لبم
ای پسری کان دو زلف بر زده داری وآتش رویت به زلف در زده داری سرزده زلف تا بعشق رخ خویش سرزده ما را بزلف سرزده داری سرزده عشق من از نسیم دو زلفت تا که سر زلف ای پسر زده داری تیرگی از...
تا مرا بر رخ خوبت نظر است دلم آسوده ز هر خیر و شر است مکن از عشق مرا منع که عشق سیره و عادت نوع بشر است نه همین بوس و کنار از تو خوهم که جز اینم به تو کار دگر است کاسه و کیسه ام از...
ای آخته بالای پری چهره عیار دیوانه کافی پسر دختر سالار ای گشته پری پیش رخ خوب تو چون دیو ای دست بدیوار و بدانکار چو دیوار تا زلف نگونسار سیاه تو بدیدیم برخاست بکار این کل سر سرخ نگ...
ای سنایی تو کجایی که به خون تو دریم تا به نیمور هجا نفحه شعرت بدریم هرکجا شعر تو یابیم نقیصه بکنیم ور ترا نیز بیابیم به ن در ببریم اندبار از تو و دیوانه عطیه کل و کور کلتر و کورتر ...
هست از سفال جامه سیکی برآمده اندر سفال جامه سیکی بود حلال نی نی نه نه نه نی نه نی نی به هیچ وقت لا لا لا لا لل لا لا لا لا به هیچ حال
باید ببرم دوست چو خون در رگ و پوست دوری ز بر دوست گزیدن نه نکوست از دوست مرا مراد نزدیکی اوست چه دشمن اگر دور خوهد بود چه دوست
ز سیم ساده یکی کوه دیده ام بدو نیم دو نیمه کوه که دید است کان بود از سیم ز سیم ساده یکی کوه لیک پنداری که کرده اند بشمشیر کوه را بدو نیم گهی بگونه کافور کان بود از گل میان کاخگه ان...
صدری که بر صدور زمانه مقدم است درگاه او چو کعبه شریف و معظم است اندر میان آدمیان چون فرشته است وندر دل فریشتگان همچو آدم است زی آنکه او فریشته و آدم آفرید جون آدم و فرشته عزیز و مک...
چرا کند بسر زلفک تو گل سپری چو کرد بایدش از باد پیش گل سپری ز بوی زلف تو و رنگ و بوی گل پسرا شگفت نیست که گردند مشک و گل سپری گل رخ تو ندانم چرا همی سازد بگرد ماه بر از مشک ناب حلق...
قصه ملک سلیمان دی بخواندم در سیر راست همچون قصه دوش من آمد سربسر کامدندم دو پری پیکر پسر مهمان چنانک خاتمی بودی دهان هر یک از لعل و شکر تا بدو پیکر برآمد روشنی در تیره شب از جمال و...
زن کردم ای ولی نعم از برای آن تا کدخدای گردم و مردی نکو شوم آگه شدم که گر بمثل روی و انهم در دست زن چو کاغذ تزویر گو شوم لیکن نه باز گردم از شرم مردمان کاندر خور تماخره و تیز تو شو...
ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم بس ن غلامان نکو روی دریدیم شلوار عروسان زره زلف گشادیم بر گنبد ترکان پریچهره خزیدیم بس گنده مغلوک کهن را یله کردیم ور گنده پی فرمان دشنام شنیدیم بس ...
گر دشمنی ای نگار و گر با من دوست پیوسته نه ای چو با تو من در یک پوست گر بوسه دهی و گر طپانچه زنیم چون دست و لب تو در میانه است نکوست
ای روز عید خلق وز خلق را نجات بر تو به خیر باد و سعادت شب برات باشد بلی به خیر و سعادت برات تو چون خلق را ز عدل تو باشد ز غم نجات در دیده مروت و اندر تن خرد شایسته چون حیایی و بایس...
کیست آن ستوده برده برون از فسار سر وان آدمی که کرد بر او افتخار خر این یک همی منم دگر آن خواجگی ادیب آن تازباز مرد گل افزوش خار خر من طبع شعر دارم و او تازی ادیب پر کرده از هوا و ه...
بسم ز نرگس سیراب و لاله خودروی که نرگس بت من لاله درکشید بروی سیاه و لعل چو لاله است نرگس بت من سیه چو روز من از عشق و لعل چون رخ اوی بآینه نگرید آن یگار و دید در انو بنور نرگس سیر...