شمارهٔ ۱۶۹ - در توبه از گناهان
چون در هوای دل تن من گشت پادشاه آمد به پیش سینه من از سفه سپاه لشکرگه سفاهت من عرضه داد دیو من ایستاده همبر عارض بعرضه گاه دیو سیه گلیم بران بود تا کند همچون گلیم خویش لباس دلم سیا...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
چون در هوای دل تن من گشت پادشاه آمد به پیش سینه من از سفه سپاه لشکرگه سفاهت من عرضه داد دیو من ایستاده همبر عارض بعرضه گاه دیو سیه گلیم بران بود تا کند همچون گلیم خویش لباس دلم سیا...
اگر به جود تو ای مجد دین نشد حاصل به جد نمودن بی حد وجوه دستارم دو کهنه دارم حالی اگر نوم باید چو هردو کهنه فروشم نوی به دست آرم
ای از گل مکرمت سرشت تن تو شد خربره اهل تیغ چون دشمن تو خون ریختن خربره در گردن تو لیکن دیت خربره در گردن تو
ای رخ خوبت بمثل آفتاب چون بمثل گویم بل آفتاب هیچ شناسی تو که روی ترا خوانده رهی از چه قبل آفتاب روی ترا نیست بخوبی بدل گرچه خوهد بود بدل آفتاب شکل رخ و زلف تو گیرد اگر بندد از مشک ...
ملیح را به بخارا از این خبر نبود که در سر پل نی زو ملیح تر نبود غنیمت است دم آنرا که روی او بیند که طعن و ضرب و ده و گیر و کر و فر نبود حلاوتست به لفظ ملیح در شکر که بی حلاوت نفس ش...
هرکه دیوان رشیدالدین را از پس آن وصف منهاج نظر میکند از آن طیر است اوست در خیمه این پیر کبیری کبود هنری شاهی کز هر هنری صد ایر است هر چه در گیتی مرد سخنست الاوی زن باریش کله گویم د...
ای رنگ خواسته ز لبان تو فام لعل وی خواسته ز رنگ رخان تو فام لعل خرم رخان تو که ازو ساخت لعل فام زیبا لبان تو که ازو خواست فام لعل روی ترا شناسم و لعل لب ترا جز روی و جز لب تو ندانم...
تاختن آورد بر بتان ختن ریش باز نگردد بمکر و حیلت و فن ریش بر دل خوبان اینزمانه بیکبار کرد گشاده در بلا و محن ریش وای و دریغا که خیر خیر سپه کرد عارض آن ماهروی سیم ذقن ریش آوخ و درد...
خجسته تاج معالی علی بن ناصر بدهر صابر بودم در اشتیاق تو دیر کنون چو دیر بدست آمدی بدین زودی مرو که نیست دلم از جمال روی تو سیر تو شاهزاده نظمی و در مصاف سخن جهان ندید و نبیند چو تو...
میر عمید عمده ملک آفتاب جاه بر چرخ رای شاه سفرپیشه شد چو ماه ماهی نواز در سفر از بهر شاه را آن آفتاب حضرت شاه از جلال و جاه اصلاح ملک در سفرش باز بسته بود بهر صلاح ملک سفر برگزید و...
ای سپاه آرای سلطان جهان آرام شاه کامرانی بر عدو فرمانروایی بر سپاه تا سپاه است و جهانرا این و آنرا جز تو نیست نی سپاه آرای سلطان نی جهان آرام شاه آفتاب و سایه ای در ملک و گیتی ملک ...
آنکه روی چرخ را زینت بانجم داد و ماه داد ملک شرق را زینت بخیل شاه و شاه شهریار شیردل خوارزمشاه آتسز که هست در سر شمشیر او پیروزی دین الله دولتی شاهی که بی کوشش سپهر از بهر او کرد خ...
بر امیران سخن مدح وزیر پادشاه واجب آمد چون ز بستان گل برانگیزد سپاه تا چو گل معنی برانگیزاند از بستان طبع آنکه باشد مادح صدر و وزیر و پادشاه خسرو دستار بندان آنکه دارد خسروی بر خدا...
سری که خلق جهانرا ویست پشت و پناه امین دین الله است و سعد ملکت شاه ستوده فخر خراسان محمد یوسف که چون محمد و یوسف جمال دارد و جاه اگر محمد و یوسف ندیده اند بهم کنون ببینند ار اندرو ...
ای گاه وزارت به تو همچون فلک از ماه آراسته تا بر فلک ماه نهی گاه ماه فلک فضلی و شاه حشم جود رخشنده تر از ماهی و بخشنده تر از شاه از همت تو ماهی و شاهی است فرودت چون بندگی از شاهی و...
ماه رجب که هست همایون ترین همای از آشیان فضل خدای است برگشای پروازش از لوازم پیروزی و ظفر گسترده سایه بر علم سایه خدای خورشید خسروان که جهان راست عدل او همچون چراغ ماه به هر خانه ک...
ای جهانداری که داری بر جهانداران سری پیش تو جز بندگی دعوی شاهان سرسری نیستی اسکندر و دارا و اندر ذات تو شوکت دارایی است و حکمت اسکندری گر صف آرایی صف آرایی بمیدان نبرد در سپاه خویش...
صدر جهان رسید به شادی و خرمی در دوستان فزونی و در دشمنان کمی شاه جهان و صدر جهان شاد و خرم است جاوید باد شاه به شادی و خرمی ای شاه راز طلعت فرخنده فال تو در دیده روشنایی و در سینه ...
دلم به عشق بتی را همی کند شمنی که بر بتان به نکویی کند همیشه منی بتی که زلف چو قیر از بدوش پر شکند کند به تبت و قرقیز کاروان شکنی شکست قیمت مشک و گل و سمن به سه چیز به مشک جعدی و گ...
دیگ سیه انداخته از گوشه بام رسمیست بسورها ز چشم بدعام انداخت بسور صاحب از نام امام چون دیگ سیاه لعبتی سیم اندام
ای بهمه تن گناه کرده مکن ریش هست سزای عقوبت همه تن ریش دل بسک اندر شکن چو کشن برآمد بیش زناخن بردی در مشکن ریش ریش فرومان و پیر کودک خود باش رخنه مکن ناخنان خویش و مکن ریش ریش بمان...
یکی خروس بمنقار دانه می آرد سپس بحوصله ماکیان می انبارد ببال مرغ دگر ماکیان همی پرد طلسم کرده و بی ابر برف می بارد
خواجه امام خطیب نوحی بادا عمر تو از عمر نوح نیز فزونتر نخشب گشته ز مصر خرم و خوشتر عزت تو در وی از عزیز فزونتر هرکه ترا دوستدار نیست بنخشب گوه بریشش درون و تیز فزونتر خواجه حسین تر...
از روی تو چو چشمه خورشید در حمل وز زلف تو زنند شب تیره را مثل بگشای زلف تافتن اندر فتد بروز بنمای روی تا بشب اندر فتد خلل کز روی و زلف تو بزمانی هزار بار اندر تو آن کند که شب و روز...