شمارهٔ ۱۷ - قاسم گلگون عذار
ترکی شیرازیباز غم از چارسو ریخت به جانم شرار
در نظرم گشت روز تیره تر از شام تار
چرخ ستم پیشه باز در حق آل نبی
آنچه به دل کینه داشت کرد همه آشکار
نیست عجب گر چکد خون دل از دیده ام
بسکه ز غم روز وشب گریه کنم زار زار
یاد چو آید مرا واقعه کربلا
دل شودم غرق خون دیده شود اشکبار
آه از آن دم که شد عازم میدان جنگ
سرو ریاض حسن قاسم گلگون عذار
کرد به اهل حرم با دل محزون وداع
گفت به مادر چنین کای تو مرا غمگسار
بر در خیمه دگر منتظر من مباش
وعده دیدار ما ماند به روز شمار
تاخت به میدان سمند تیغ کشید از کمر
یکتنه زد خویش را بر صف چندیدن هزار
ریخت به هم یکتنه میسره بر میمنه
