شمارهٔ ۲۵ - جگر گوشهٔ مصطفی - ترکی شیرازی | ناهیدشمارهٔ ۲۵ - جگر گوشهٔ مصطفی
ترکی شیرازیچو در کربلا خسرو نشاتین
شهید به خون خفته دین حسین
ز جور فلک بی کس و یار شد
در آن دشت بی یار و انصار شد
نماند اندر آن وادی پربلا
ز پیر و جوان زنده یک تن به جا
علی اکبر آن نوجوان دلیر
که در رزم بودی چو غرنده شیر
سر نازنینش شد از تیغ چاک
بیفتاد جسمش به دامان خاک
سپهدار عباس پیل افکنش
شد از کین جدا هر دو دست از تنش
ز نوک سنان و دم تیغ تیز
درآن دشت شد پیکرش ریز ریز
یتیم حسن قاسم مه لقا
ز دار فنا شد به ملک بقا
کشید آه وگفتا که وا غربتاه
نمود و روان شد دلی پر ز غم
دو چشمش ز خون جگر مال مال
نگاهی نمود از یمین و یسار
زخون دید آن دشت را لاله زار
فتاده درآن دشت صد پاره تن
حسین آه سرد از جگر برکشید
به رخساره خون از دو چشمش چکید
به حسرت برون آمد از قتلگاه
عنان را کشید و چو کوه ایستاد
چنین گفت کی قوم بی عار و ننگ
که دارید با من در این دشت جنگ
که داماد و بن عم پیغمبر است
که پرورده از شیره جان مرا
گناهم چه ای قوم و جرمم کدام
که کشتید اصحاب و یاران من
به رویم ببستید از کینه آب
چه کردم من ای مردم تیره بخت
که کردید بر من چنین کارسخت
شما را مگر از خدا شرم نیست
که بیرون کشم رخت از این سرزمین
اگر بر شما کرده ام عرصه تنگ
نگیرم در این ملک یکدم قرار
روم در حبش یا که در زنگبار
مرا از عطش مرغ دل شد کباب
به کامم رسانید یک قطره آب
که ای گشته آواره از خانمان
هر آنچه که گفتی شنیدیم ما
نخواهی چشید آب الا به خواب
تو یا دست بیعت دهی با یزید
و یا با لب تشنه گردی شهید
شه تشنه لب این سخن چون شنید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی حمله افکند چون شیر غاب
بر آن فرقه زشت تر از کلاب
به هر سو که می تاختی ذوالجناح
ز هر سو همی حمله کرد آن جناب
تو گفتی مگر زنده شد بوتراب
زدی هر که را بر کمر ذوالفقار
دو نیمش نمودی در ان کارزار
روان جوی خون شد به روی زمین
زبس ریخت بر روی هم کشته ها
شد آن دشت از کشته ها پشته ها
چنان شور در شامیان اوفتاد
که شد جنگ صفینشان هم زیاد
به هم مرد و مرکب درآمیختند
به هر سو روان بود مانند گوی
که شد چشم خورشید تابان سیاه
بیفکند بر خاک با ذوالفقار
ازآن لشکر دون هزاران هزار
همی خون چکید از دم ذوالفقار
پریشان شدند اندر آن پهن دشت
شه تشنه کامان به میدان جنگ
چو شیر ژیان کرد لختی درنگ
که ناگه ندایی به گوشش رسید
که ای قفل هر مشکلی را کلید
تو را گشته گویا فراموش عهد
که در جنگ داری چنین جد و جهد
بدینسان اگر جنگ خواهی نمود
جهان را به هم بر دری تار و پود
بهعهدی که بستی تو روز ازل
تو باید شوی کشته از تیغ و تیر
شه ملک دین این ندا چون شنید
زجان شست دست آن فروغ امید
به یکباره برداشت دست از مصاف
سپاس خدا کرد و لا هول گفت
یکی نیزه می زد به پهلوی او
یکی خنجر از کین به بازوی او
زدند آنقدر تیر بر آن جناب
که جسمش برآورد پر چون عقاب
ز بس خون شد از جسم پاکش روان
نماندش دیگر هیچ تاب وتوان
نگون گشت ناگاه از صدر زین
چو از صدر زین بر زمین اوفتاد
در آن لحظه قاتل امانش نداد
چه گویم که چون کرد آن بد نهاد
پی کشتنش خنجر از کین کشید
چو از خنجرش بر زمین ریخت خون
زمین بی سکون شد هوا قیرگون
به نی شد سر آن شه تاج دار
تفو بر تو ای چرخ ناپایدار
دریغا از آن جسم همچون حریر
که شد پاره پاره ز شمشیر و تیر
که گردید از تیغ کین چاک چاک
که جان کرد در راه امت فدا
سرو جان بداد و شفاعت خرید