بخش ۵۳ - صفت تریاک فروش
تریاک فروش کیف پرداز از چرت بود چو دنگ رزاز خشخاش صفت به باغ دنیا یک سر دارد هزار سودا زان نشاء که می فزاید ادراک گردیده دوته مدام چون تاک چون مرد رفته از کار بوقش نکند ز خواب بیدا
شهرآشوب بزرگ و اصلی وحید قزوینی مثنوی دیگری بر وزن شاهنامه بالغ بر چهارهزار بیت است که از آن با عنوان «شهرآشوب بزرگ» یاد میکنیم. آنچه در این بخش آمده «شهرآشوب کوچک» وحید است که مؤخرهٔ مثنوی «عاشق و معشوق» اوست و اثر مستقلی محسوب نمیشود.
۵۴ شعر از وحیدالزمان قزوینی
تریاک فروش کیف پرداز از چرت بود چو دنگ رزاز خشخاش صفت به باغ دنیا یک سر دارد هزار سودا زان نشاء که می فزاید ادراک گردیده دوته مدام چون تاک چون مرد رفته از کار بوقش نکند ز خواب بیدا
دیدم چو صفای این مدارس افتاد رهم سوی مدارس آنجا که همیشه باد آباد سوی فقها گذارم افتاد دیدم که در کلام می سفت وعظی پی خاص و عام می گفت کز عشوه ی نو خطان چون ماه از راه مرو میفت در
عطارانش عبیر بویند هر چند که پیر و نافه مویند گر چاره ی ضعف قلب خواهی انداز به کودکان نگاهی بوشان به دماغ داده ترطیب مو بر سرشان چو سنبل الطیب آن تندیشان ز نازنینی دلخواه چو طعم دا
زرگر پسران نازک اندام هستند همه چو نقره ی خام باشد ز الم چو گشت جوشان حال دل من چو قال ایشان چون پخته کنیمشان بابرام ز آتش نپزد چو نقره ی خام دم شان چو بوته در جوش با شعله زیادشان
فریاد ز حسن شوخ بقال وان خط سیاه و چهره ی آل دل ز آتش آن جمال پر نور پر آبله شد چو تفت انگور از داغ نو و کهن دل ریش پر گشت چو دخل آن جفا کیش سنگ من و او چو اهل فرهنگ شد حلقه به گوش
این گازر شوخ پاک دامن ای آب ز دیدنت دل من ای سرو تو ز آب دیده رسته ای روی تو همچو لفظ شسته چون لعل زرشک آب حیوان آتش در دل نموده پنهان ماهی که شد از غمت سمندر آتش دارد چو شمع در سر