شمارهٔ ۱ - در ستایش یکی از حاکمان شرع
ای داده سپهر شرع را نور از پرتو رأی عالم آرا ناهید ز مطربی کشد دست گر نهی تو بر فلک نهد پا از دست تو کلک معجز آثار هم خاصیت عصای موسا دمساز کلام جان فزایت با معجزه دم مسیحا از تقوی
۴۳ شعر از وحشی بافقی
ای داده سپهر شرع را نور از پرتو رأی عالم آرا ناهید ز مطربی کشد دست گر نهی تو بر فلک نهد پا از دست تو کلک معجز آثار هم خاصیت عصای موسا دمساز کلام جان فزایت با معجزه دم مسیحا از تقوی
ای صبا خواجه را ز بنده بگو که در مدح می توانم سفت ور به زشتی و ناخوشی افتد هجو هم خوب می توانم گفت
چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو که شبها چیست شغلت در کجایی کیست پهلویت دراین اندیشه خفتم دیدمت در خلوتی تنها قدح در دست و می درسر صراحی پیش زانویت
چند ای خر گدا توان گفتن که مرا بخت هم عنان بوده ست پسر آرق وزیرم من پدر من وزیر خان بوده ست چه کنم زن جلب که یک باری پدرت گر ز دین فلان بوده ست
هاتف غیبم سحرگه مژده ای آورده است مژده باد ای مخلصان میر میران مژده باد تا ابد تب از وجود حضرت شهزاده رفت مژده باد ای پادشاه عالم جان مژده باد در میان شب زغیبش سد گل صحت شگفت بر خل