در ستایش ولی سلطان و بکتاش بیگ و قاسم بیگ - وحشی بافقی | ناهیددر ستایش ولی سلطان و بکتاش بیگ و قاسم بیگ
وحشی بافقیای ظفر در رکاب دولت تو
تهنیت خوان فتح و نصرت تو
مسند آرای ملک امن و امان
قهرمان زمان ولی سلطان
تا بشارت زند به فتح تومهر
گشته بر کوس چرم گاو سپهر
رایتت کز هر آفت است مصون
نفتد عکسش اندر آب نگون
عزم تو چون عنان بجنباند
راه سیارگان بگرداند
قهرت آنجا که در مصاف آید
کار شمشیر از غلاف آید
هر کجا آورد سپاه تو زور
پیل پنهان شود به خانه مور
بر صفی کان به جنگت آمده پیش
مرگ خالی نموده ترکش خویش
بر سپاهی که با تو کرده جدل
چون کند حمله تو رو به عدو
چون زبان در دهان اژدرهاست
اژدر از دم به کوره تاب دهد
بوم و ملک تو خاک رستم خیز
کرم خاکی به خاک این بروبوم
بسته در بحر و بر نهنگان راه
عدل تو چون شود صلاح اندیش
شد ز کوس تو گوش چون سیماب
بانگ تو مضطرش جهاند از خواب
ملک از انصاف تو چنان آباد
که در او جغد کس ندارد یاد
که تو شمشیر و او سپر گشته
از بزرگان کسی به سان تو نیست
خاندانی چو خاندان تو نیست
بی عدیل زمان به عدل و به رای
صعوه شاهین کش از حمایت تو
که سگش را بر او فتاده نگاه
طرفه نامی که ورد مرد و زن است
حر ز جان است و هیکل بدن است
عین این نام عقل را تاج است
به همین تاج عقل محتاج است
غره گشته بدو جهان و بجاست
زانکه کار جهان از او به نواست
مور در صلح و اژدها در جنگ
به خدا راست آشکار و نهانش
کرده رفع دویی دلش به زبانش
نه پسر بلکه کوه فر و شکوه
زو پدر پشت باز داده به کوه
گر هزاران جهان در و گهر است
هیچ چیزش به چشم چیزی نیست
نیزه چون افکند به نیزه مهر
در گه بزم زهره را جام است
جام زهر است یعنی اصل سرور
سد بیابان از او به مسلک غیر
طبع عالیش چون نشست به قدر
پیش او سحر را چه عزت و قدر
هست مقبول طبع دشمن و دوست
شعر را کرده در به دولت باز
دو دلاور دو شیر دل دو دلیر
کب گردد ز حمله شان دل شیر
پشت بر پشت او نهاده چو کوه
هریکی ز آن دو سد جهان شکوه
هر سه بسته کمر به خدمت سخت
پیش هر یک ستاده دولت و بخت
نه که تا حشر جاودان باشند