از نامهٔ پرسوز و گدازی که شاعر شوریده دل به دلدار سفر کردهٔ خود نگاشته است
منم با خاک ره یکسان غباری به کوی غم نشسته خاکساری چنین افتاده ام مگذار غمناک بیا و ز یاریم بردار از خاک غبارم را فکن در رهگذاری که گاهی می کند آن مه گذاری و گردانی که آن یار مسافر
