از نامهٔ پرسوز و گدازی که شاعر شوریده دل به دلدار سفر کردهٔ خود نگاشته است
وحشی بافقیمنم با خاک ره یکسان غباری
به کوی غم نشسته خاکساری
چنین افتاده ام مگذار غمناک
بیا و ز یاریم بردار از خاک
غبارم را فکن در رهگذاری
که گاهی می کند آن مه گذاری
و گردانی که آن یار مسافر
غباری می رساند زان به خاطر
مرا بگذار و خود بگذر به سویش
بنه از عجز رو بر خاک کویش
پس از ظهار عجز و خاکساری
به آن مه طلعت گردون عماری
بگو محنت کش بی خان ومانی
اسیری خسته جانی ناتوانی
ز بزم شادمانی دور مانده
به کنج بی کسی رنجور مانده
