بخش ۵ - حکایت - وحشی بافقی | ناهیدپادشهی بود ملایک سپاه
بر فلک از قدر زدی بارگاه
در حرمش پرده نشین دختری
اختر سعدی و چه سعد اختری
زلف کجش حلقه کش گوش ماه
چشم غزال از پی چشمش سیاه
خال رخش داغ دل آفتاب
غالیه اش پرده در مشک ناب
طره که در پای خود انداخته
دام ره کبک دری ساخته
منظره ای داشت چو قصر سپهر
شمسه طاقش گل زرین مهر
نسر فلک طایر دیوار او
تاج زحل قبه زرکار او
کنگر این منظر عالی مکان
آمده بر قصر فلک نردبان
بود بر آن غیرت بام سپهر
آمد از آن جلوه گری در خروش
تیر جگردوزی از آن غمزه جست
مضطر از آن درد نهانی که داشت
جان به لب از آفت جانی که داشت
عاشق و دیوانه و سر در هوا
کز همه بگذشت و به خسرو رسید
گفت در این کار چه سازم علاج
یا نکنم هم تو بگو چون کنم
گفت به جم کوکبه دانا وزیر
کای به تو زیبنده کلاه و سریر
هست در این کشتن و خون ریختن
پرسی اش از آتش دل گرم گرم
هر چه بیان کرد فتادش پسند
آنکه چو شمع است ترا سوز ازو
وانکه نشستی به چنین روز ازو
بستن عقدش به تو بخشد فراغ
مرد گدا پیشه چو این مژده یافت
کاسه چوبین ز میان باز کرد
خود نه همین یک تنه در کار بود
رفت یکی پیش که مقصود چیست
گرنه ز سوداست در این سود چیست
گرد برانگیزم از این بحر آب
بس که ازین بحر برون ریزد آب
به که در این بحر شناور شویم
زود از این بحر بر آرد دمار
پر ز گهر ساخته کف چون صدف
بر لب دریا گهر افشان ز کف
بس که فشاندند بر آن عرصه در
رفت و ز در کیسه خود ساخت پر
آمد و بر تخت شه افشاند در
فکرت او راه به جایی نیافت
مرد گدا پیشه زمین بوسه داد
گفت که شاها فلکت بنده باد
چتر زر اندود تو خورشید باد
نیست ز همت که شوم کام خواه
خواند عزیزان و به صد جد و جهد
رفت و به خلوتگه عشرت نشست
نام سخن از تو مبدل به ننگ
قافیه از نسبت نظمت به تنگ
گرچه شود ریش به غایت دراز
پایه ازین مایه نگردد بلند
بز هم ازین مایه بود بهره مند
کوس کند نوحه بر آن پادشاه
ره ننماید به تو آن نظم سست
پستی خود گفت به بانگ بلند
غلغل بیهوده چو ناقوس چیست
خضر نه ای چشمه حیوان مجوی
نظم دلاویز که جان پرور است
پاره ای از جان سخن گستر است
اهل تناسخ مگر این دیده اند
کار مسیحاست که ایشان کنند
نکته وران طایفه ای دیگرند
از دگران پاره ای انسان ترند
گاه چو مو بر سر آتش به تاب
دامن فکرت به میان کرده چست
حلقه صفت سر شده دمساز پای
حلقه زده بر در این نه سرای
سیر جهان کرده و بر جای خویش
گشته جهان بی مدد پای خویش
چشم به ره تا چه نماید جمال
لیک چو پرگار به یک جای پای
تا که در این مرحله عمر کاه
شب دم از افسانه او می زنیم
نظم که سرمایه پایندگی است
پایه او غیر چه داند که چیست
نکته سرا مرغ ملایک پر است