بخش ۹ - حکایت - وحشی بافقی | ناهیدبی درمی خار کشیدی به پشت
نامده جز آبله هیچش به مشت
بود همین زخم سر نیش خار
آنچه به دست آمدش از روزگار
زخم بسی خار بر اندام داشت
خواری بسیار از ایام داشت
رو به در قاضی حاجات کرد
دست برآورد و مناجات کرد
کای ز تو خرم شده باغ و بهار
خار ز فیض تو گل آورده بار
چند در این دشت من تیره روز
خرقه سد پاره کنم خاردوز
چند شوم نخل صفت لیف پوش
چند توان بار کشیدن به دوش
نخل که شد خارکشی کار او
هست رطب نیز گهی بار او
وه که من از خارکشی سوختم
جز گل اندوهم ازین خار نیست
هیچم از این خار جز آزار نیست
تیشه به گل میزد و می کند خار
مشربه ای بود در او زر بسی
چون سر آن مشربه را باز کرد
رفت و به زن صورت آن راز گفت
پرده برانداخت چو از روی راز
رفت زن و گفت به همسایه باز
کوه که سنگ است و ندارد بیان
گفت که از خانه برونش کشند
حاجب شه رفت و به فرمان شاه
شاه به او بانگ زد از روی قهر
شربت آن عیش بر او کرد زهر
جامه زربفت چه پوشی به خویش
گنج برون آر که رستی ز رنج
گنج ز من می طلبی گنج چیست
گنج کند خاک به سر زین سبب
شاه زد از خشم گره بر جبین
گفت که بستند دو دستش ز کین
از فلکش آه و فغان می گذشت
وز سر دردش به زبان می گذشت
کز غم این حادثه گر جان برم
ای ز حسد با همه عالم به جنگ
زین عمل بد همه عالم به تنگ
وای به جان تو علاج تو چیست
دشمن آن کز هنرش مایه ایست
بر سرش از فر هما سایه ایست
زین هنر آنکس که بود هوشمند
بی هنریهای تو داند که چند
گر ز هنر نیست غرض نام و بس
به ز تو شهرت که دهد نام کس
گرد تو گشت از تو در آتش نشست
شعله زنی بر تن خود شمع وار
شب همه شب ساخته پا استوار
پاس تو شب تا به سحر داشته
سر زده او را ز تو دود از نهاد
خار نشانند و گل آرد به بار
ای تو کم از خار ز خود شرم دار
بد مکن از گردش دوران بترس
هر که در این مزرعه شد دانه کار
آرد از آن دانه همان دانه بار
ما که چو پرگار قدم می زنیم
دور ز هر نقطه که برداشتیم
باز به آن نقطه گذر داشتیم
آنکه به ره خار فشان بست بار
باز چو گردید به ره داشت خار
هر که بدی کرد بجز بد ندید
کرد که یک بد که عوض سد ندید
شمع که آتش ز درون برفروخت
سوخت دلش چون دل پروانه سوخت
مار که آزار کسان کار اوست
هر که بود بر سر آزار اوست
زر که به مردم همه راحت دهد
خار کزو شد همه را پا فکار
سوخت چو افکند بر آتش گذار
نور فشان گرچه بسوزی به داغ
کسب کن این قاعده را از چراغ
باید اگر سوخت بساز و بسوز
فتنه مینگیز و بترس از ستیز
ورنه شوی کشته در آن فتنه خیز
آنکه در او هست ز لنگر اثر
رو نظری جو که هدایت در اوست
رهبر مقصود تو سد ساله راه
هر چه طلب می کنی آن می دهد
جان طلب و بگذر ازین آب و خاک
جسم رها کن که شوی جان پاک
روز نهان است و عیان است شب