در ستایش شاه غیاثالدین و شهزادگان
ای حریم خوش نسیم و ای فضای خوش هوا رشک باغ حبتی هم درهوا هم درفضا خفتگان خاک همچون سبزه از گل سر زنند از فضایت گر وزد بر عرصه گیتی صبا این جوان نورسی شد وان نهال نوبری در بهشت ساحت
۱۱ شعر از وحشی بافقی
ای حریم خوش نسیم و ای فضای خوش هوا رشک باغ حبتی هم درهوا هم درفضا خفتگان خاک همچون سبزه از گل سر زنند از فضایت گر وزد بر عرصه گیتی صبا این جوان نورسی شد وان نهال نوبری در بهشت ساحت
سال نو و اول بهار است پای گل و لاله در نگار است والای شقایق است دررنگ پیراهن غنچه نیم کار است آن شعله که لاله نام دارد در سنگ هنوز چون شرار است پستان شکوفه است پر شیر نوباوه باغ شی
روزیست اینکه حادثه کوس بلازده ست کوس بلا به معرکه کربلا زده ست روزیست اینکه دست ستم تیشه جفا بر پای گلبن چمن مصطفا زده ست روزیست اینکه بسته تتق آه اهل بیت چتر سیاه بر سر آل عبا زده
پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من باز افزاید همان این درد کار افزای من گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من تخته ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار گر
لازم شده کسر حرمت تو ملا فهمی به رخصت تو دی نوبت کیدی دگر بود امروز شده ست نوبت تو می باید گفت باز سد فحش از نکبت که ز نکبت تو خوش پرده درانه می زدم نیش ای وای بر اهل عصمت تو خود ر
آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت کردی چو خاک پست مرا خاک بر سرت جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید تاریک باد آینه مهر انورت مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ با خاک تیره گر ننمایم برابرت شد
دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید دیده خوب است به شرطی که بود نابینا گرچه دانم که نمی یابیش ای مردم چشم باش با اشک
از چه رو خاک سیه گردون به فرق ماه کرد مشعل خورشید را گردون چرا پر کاه کرد از چه رو بر نیل ماتم زد لباس عافیت هر که جادر ساحت این نیلگون خرگاه کرد این چه صورت بود کز هر گوشه زرین اف
دوستان چرخ همان دشمن جان است که بود همه را دشمن جان است همان است که بود ای که از اهل زمانی ز فلک مهر مجوی کاین همان دشمن ارباب زمان است که بود شاهد عیش نهان بود پس پرده چرخ همچنان
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفت
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر