در دیوِ گاو پای و دانایِ دینی
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت در عهود مقدم و دهور متقادم دیوان که اکنون روی در پرده تواری کشیده اند و از دیدهای ظاهربین محجوب گشته آشکارا میگردیدند و با آدمیان از راه مخالطت و آمیزش در می پیوستند و باغوا و اضلال خلق را از راه حق و نجات میگردانیدند و اباطیل خیالات در چشم آدمیان آراسته می نمودند تا آنگه که بزمین بابل مردی دین دار بادید آمد بر سر کوهی مسکن ساخت و صومعه ترتیب کرد و آنجایگه سجاده عبادت بگسترد و بجاده عصمت خلق را دعوت میکرد تا باندک روزگاری بساط دعوت او روی ببسطت نهاد و بسیار کس اتباع دانش او کردند و اتباع بی شمار برخاستند و تمسک بقواعد تنسک او ساختند و از بدعت کفر بشرعت ایمان آمدند و بر قبله خدای پرستی اقبال کردند و از دیوان و افعال ایشان اعراض نمودند و ذکر او در اقالیم عالم انتشار گرفت نزدیک آمد که سر حدیث سیبلغ ملک أمتی مازوی لی منها در حق او آشکارا شدی دیوان سراسیمه و آشفته از غبن آن حالت پیش مهتر خود دیو گاوپای آمدند که از مرده عفاریت و فجره طواغی و طواغیت ایشان بود دیوی که بوقت افسون چون ابلیس از لاحول بگریختی و چون مغناطیس در آهن آویختی مقتدای لشکر شیاطین و پیشوای جنود ملاعین بود قافله سالار کاروان ضلال و سرنفر رهزنان وهم و خیال نقب در خزینه عصمت آدم زدی مهر خاتم سلیمان بشکستی طلسم سحره فرعون ببستی دیوان همه پیش او بیکزبان فریاد استغاثت برآوردند که این مرد دینی برین سنگ نشست و سنگ در آبگینه کار ما انداخت و شکوه ما از دل خلایق برگرفت اگر امروز سد این ثلمت و کشف این کربت نکنیم فردا که او پنج نوبت ارکان شریعت بزند و چتر دولت او سایه بر اطراف عالم گسترد و آفتاب سلطنتش سر از ذروه این کوه برآرد ما را از انقیاد و تتبع مراد او چاره نباشد
