داستانِ مردِ مهمان با خانه خدای
سعدالدین وراوینیدستور گفت شنیدم که برزیگری بود شبی از شبهای زمستان که مزاج هوا افسرده بود و مفاصل زمین درهم افشرده سیلان
از مدامع سبلان منقطع شده و سیل از اطراف عیون بر طبقات زجاجی افتاده و مسام جلد زمین بمسامیر جلیدی درهم دوخته آب جامد چون دست ممسکان از افاضت خیر بسته هوای بارد از دم سفلگان فقاع گشوده
و تری طیور الماء فی وکناتها
تختار حر النار والسفودا
و اذا رمیت بفضل کأسک فی الهوا
عادت الیک من العقیق عقودا
در چنین حالتی دوستی بخانه او نزول کرد آنچ رسم گرامی داشت اضیافست بجای آورد و ماحضری که بود پیش بنهاد بکار بردند و آتشی خوش برافروختند و از لطف محاورات و مفاکهات فواکه روحانی با ریحانی زمستانی برهم آمیختند و صیرفی طبع در رغبت قلب الشتاء هر ساعت این ابیات میخواند
بی صرفه در تنور کن آن زر صرف را
کو شعلها بصرفه و عوا برافکند
طاوس بین که زاغ خورد و آنگه از گلو
گاو رس ریزهای منقی برافکند
پس بحکم مباسطت و مخالطتی که در سابق رفته بود مهمان و برزیگر و کدبانو هرسه بر سر تنور نشستند کدبانو را در محاذات عورت شکافی از سراویل پدید آمد مهمان دزدیده نگاه میکرد و خاموش می بود شوهر وقوف یافت اندیشه کرد که اگر بگذارم مهمان می بیند و پرده صیانت دریده شود چوبکی برداشت و آهسته می برد تا بر اندام او نهد مگر انتباهی یابد مهمان میدانست در اثنا حکایت هر وقت ببهانه این عبارت تلقین میکرد که نباید که بترکنی ع ایاک اعنی فاسمعی یا جاره و شوهر از نکته سخن غافل ناگاه سر چوب بر موضع مخصوص آمد زن در لرزید و بادی از مخرج رها کرد خجالت حاصل آمد و ندامت بر آن حرکت سود نداشت این فسانه از بهر آن گفتم تا چاره این کار همه از یک طرف نیندیشی و حکم اندیشه بر یک جانب مقصور نگردانی گاوپای گفت شنیدم آنچ گفتی و در نصاب حق قرار گرفت لیکن بمهارت هنر و غزارت دانش و یاری خرد و حصافت بر خصم چیرگی توان یافت چنانک موش بر مار یافت دستور پرسید که چگونه بود آن داستان
