داستانِ بزورجمهر با خسرو
سعدالدین وراوینیدستور گفت شنیدم که بزورجمهر بامداد بخدمت خسرو شتافتی و او را گفتی شب خیز باش تا کام روا باشی خسرو بحکم آنک بمعاشرت و معاقرت در سماع اغانی و اجتماع غوانی شب گذاشته بودی و با ماه پیکران تا مطلع آفتاب بر نازبالش تنعم سرنهاده از بزورجمهر بسبب این کلمه پاره متأثر و متغیر گشتی و این معنی همچون سرزنشی دانستی یک روز خسرو چاکران را بفرمود تا بوقت صبحی که دیده جهان از سیاهه ظلمات و سپیده نور نیم گشوده باشد و بزورجمهر روی بخدمت نهد متنکروار بر وی زنند و بی آسیبی که رسانند جامه او بستانند چاکران بحکم فرمان رفتند و آن بازی در پرده تاریکی شب با بزورجمهر نمودند او بازگشت و جامه دیگر بپوشید چون بحضرت آمد برخلاف اوقات گذشته بیگاه ترک شده بود خسرو پرسید که موجب دیر آمدن چیست گفت می آمدم دزدان بر من افتادند و جامه من ببردند من بترتیب جامه ای دیگر مشغول شدم خسرو گفت نه هر روز نصیحت تو این بود که شب خیز باش تا کام روا باشی پس این آفت بتو هم از شب خیزی رسید بزورجمهر بر ارتجال جواب داد که شب خیز دزدان بودند که پیش از من برخاستند تا کام ایشان روا شد خسرو از بداهت گفتار بصواب و حضور جواب او خجل و ملزم گشت این فسانه از بهر آن گفتم که خسرو اگرچه دانا بود چون سخن پردازی بزروجمهر ملکه نفس داشت ازو مغلوب آمد مبادا که قضیه حال تو معکوس شود و روزگار اندیشه تو مغلوب گرداند و رب حیله کانت علی صاحبها و بیله گاوپای از آن سخن در خشم شد چنان پنداشت که آن همه از راه استعظام دانش دینی و استصغار جانب او میگویند پس دستور بزرگترین را گفت که اشارت رای تو بکدام جهتست و درین ابواب آنچ طریق صواب می نماید چیست دستور گفت امروز روز بازار دولت دینیست و روزگار فرمان پذیر امر او چرخ پیروزه که نگین خاتم حکم اوست مهر بر زبان اعتراض ما نهادست و تا انقراض کار هرک قدم تعدی فراتر نهد و پیگار او را متصدی شود منکوب و مغلوب آید
