داستانِ طبّاخِ نادان
سعدالدین وراوینیزروی گفت شنیدم که روزی حکیم پیشه ای هنگامه سخن حکمت آمیز گرم کرده بود و از هر نوع فصول می گفت تا به اعتدال اخلاط و ارکان رسید که هرگه که صفرا و سودا و بلغم و خون به مقدار راست و مواد متساوی الاجزاء باشد غالبا مزاج کلی برقرار اصلی بماند و همچنین آفتاب چون به نقطه اعتدال ربیعی رسد ساعات زمانی روز و شب به یک مقدار باز آید چنانکه تا ترازوی فلک به چشمه خرشید بجنبد اعتدال مطلق در مزاج عالم پدید آید طباخی در میان نظارگیان ایستاده بود فهم نتوانست کرد پنداشت که مراد از آن اعتدال تسویت مقدارست برفت و دیگی زیره با بساخت و گوشت و زعفران و زیره و نمک و آب و دیگر توابل راستاراست در او کرد چون بپرداخت پیش استاد بنهاد و برهان جهل خویش ظاهر گردانید
وکم من عایب قولا صحیحا
و آفته من الفهم السقیم
این فسانه از بهر آن گفتم تا دانی که عدالت نگاه داشتن راهی باریک ست که جز به آلت عقل سلوک آن راه نتوان کرد عقل ست که اندازه امور عرفی و شرعی در فواید دین و دنیا مرعی دارد و اشارت نبوی که ما دخل الرفق فی شیء قط الا زاته و ما دخل الخرق فی شیء قط الا شانه بکار بندد آهو این فصل یاد گرفت و نقش کلماتی که از زیرک و زروی شنیده بود بر سواد و بیاض دیده و دل بنگاشت و دعایی لایق حال و ثنایی به استحقاق وقت بگفت و به حکم فرمان با کبوتر روی به مقصد نهاد به وجه صبیح و امل فسیح و حصول مراد دل و خصب مراد امانی مقضی الوطر مرضی الاثر والنظر و چون به مقام گاه رسیدند وحوش حاضر آمدند و به قدوم ایشان یکدیگر را تهنیت دادند پس آهو زبان به ذکر محاسن اوصاف و محامد اخلاق و سیر مرضیه زیرک بگشود و گفت
