داستانِ جولاهه با مار
سعدالدین وراوینیخرس گفت شنیدم که مردی بود جولاهه پیشه و زنی پاکیزه صورت آلوده صفت داشت با یکی دیگر حاشا لمن یسمع عقد الفتی بسته بود و راه خیانت گشوده هرگه که شوهر را غیبتی اتفاق افتادی هر دو را اجتماع میسر شدی و چون جرم دوگانه بادام در یک پوست دوست وار رفتندی
انا من اهوی و من اهوی انا
نحن روحان حللنا بدنا
برخواندندی و این نوا در پرده اتحاد برداشتندی
ای کرده یکی هرچ دویی با من تو
فرقی نگذاشتی ز خود تا من تو
این عشق مرا با تو چنان یکتا کرد
کاندر غلطم که تو منی یا من تو
آخر مرد از کار زن آگاه شد روزی گفت ای زن مرا همته فلان دیه بچند مهم می باید رفتن تا باز آمدن من نگر که از خانه بیرون نروی و در استوار ببندی و بیگانه را بخود راه ندهی زن گفت غم مخور که خانه که درو کدبانو من باشم و کدخدای تو از قصر بلقیس که هدهد بفرجه دریچه او راه یافت حصین تر باشد
