شمارهٔ ۹۷ - در مدح ملک اتسز
رشیدالدین وطواطمظلم شبی دراز از طره نگار
گشته سیه زمان و شده تیر روزگار
افلاک شسته چهره خود را برنک تیر
و آفاق کرده جامه خود را بلون قار
بر خلق تنگ گشته مساکن چو کام کور
بر چرخ داده نور کواکب چو چشم مار
شب پر بلا و واقعه چون روز رستخیز
ره پر نهیب و حادثه چون خشم کردگار
من همچو آتشی بصمیم شب اندرون
ظلمت مراد خان و کواکب مرا شرار
تازان گهی چو شعله آتش سوی هوا
یازان گهی چو قطره باران سوی قفار
مالیده گشت قالبم از پای آسمان
فرموده گشت پیکرم از دست اضطرار
نی نی که اندرین ره مهلک نداشتم
جز عیش هیچ صنعت و جز لهو هیچ کار
در خدمت رکاب علایی گذشت خوش
