شمارهٔ ۱۹۸ - در مدح ملک اتسز
رشیدالدین وطواطزهی جمال تو بر ماه کرده طنازی
سزاست بر سر خوبان تو را سرافرازی
به چشم طنز کنی گر کنی به ماه نظر
بدان جمال تو را هست جای طنازی
به دست قهر ز لشکر گه جمال همی
سرای پرده خورشید را براندازی
تو خود نتازی و ندر صف نکورویان
همی خرامی و از نیکویی همی تازی
مرا تو گویی بازیست عاشقی آری
شدست عشق تو بازی و لیک جان بازی
چو بربط از تو بسی گوشمال یافته ام
بدان امید که چون بربطم تو بنوازی
بحسن خویش چنان غره ای که در عالم
بهیچ کس زرعونت همی نپردازی
ز هجر آن لب چون انگبین چرا چندین
مرا بر آتش حسرت چو موم بگدازی
بچشم جان بربایی مگر که چشم تو کرد
بجان ربودن با تیغ شاه انبازی
علاء دولت خوارزمشاه فخر ملوک
ابوالمظفر اتسز شهنشه غازی
