شمارهٔ ۲۰۵ - در مدح ملک اتسز
رشیدالدین وطواطدر آمد از غم تو ای بخوبی ارزانی
بکار من چو سر زلف تو پریشانی
کنم بطبع فدای تو دیده و دل و جان
که تو عزیزتر از دیده و دل و جانی
بنفشه زلفی و گل خدی و چه می گویم
همه سراسر خود دسته های ریحانی
اگر بساط کف پای تو کنم دیده
روا بود که سزای هزار چندانی
بزلف و رخ صفت عدل و صورت ظلمی
بچم و لب صفت درد و اصل درمانی
تراست حسن پری حاصل و نیابد کس
وصال روی تو بی دولت سلیمانی
همیشه سست بود در وصال پیمانت
مسلمند ظریفان بسست پیمانی
حلال داری بی جرم خون عاشق خویش
چنین روا بود اندر ره مسلمانی
چه طبع داری ای بی وفا که با همه کس
