شمارهٔ ۳
یغمای جندقیصبا از من بگو بیگانه مشرب آشنایی را
جفا نادیده ارباب وفاکش بی وفایی را
روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل
که باری دل به دست آورده باشی ناروایی را
به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه غم دارد
بود گر خار و خارا بستر و بالین گدایی را
اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتم
پریشانم خطا شد در گذر از من خطایی را
دلم بر خیل مژگانش زد آوخ تا چه پیش آید
تن تنها میان لشکری بی دست و پایی را
طفیل خود شمار ندم گدایان سر کویش
مگر افتاد بر من سایه دولت همایی را
مکن از ناله در این کاروان ای ساربان منعم
چه سودت از هزاران گر زبان بندی درایی را
فکندم پنجه یغما گرچه می دانم نمی آرم
بدین سرپنجه گفتن پنجه زور آزمایی را
