شمارهٔ ۳۷
یغمای جندقیتا به کف پای خمم گردن مینایی هست
خبرم نیست که تسنیمی و طوبایی هست
خون خم آنکه به فتوای خرد ریخت کجاست
که مرا نیز در این مسیله فتوایی هست
رو بگردان قفسم را سوی مرغان حرم
تا بدانند که خوشتر ز حرم جایی هست
من که دور از لب لعل تو به تلخی دادم
جان شیرین چه تفاوت که مسیحایی هست
تا پشیمان شود از کشتن من گوید غیر
بی گناهش مکش امروز که فردایی هست
بو که بر خاک رهت روی نهم می بوسم
بر سر هر گذری خاک کف پایی هست
شهر تنگ است به دیوانه ی ما لیک چه غم
گوشه بادیه و دامن صحرایی هست
بسملم دوخته بر حلقه فتراک تو چشم
بعد مردن مگرش نیز تمنایی هست
باز یغما شده دیوانه مگر کآمده جمع
کودکان وز طرف زاویه غوغایی هست
