شمارهٔ ۱۱۳
یغمای جندقیساقی از جام طرب داد شرابی دوشم
جذبه نشیه شوق آمد و برد از هوشم
آنچنان رفته ای از دست ز تاب می دوش
که از این کو نتوان برد مگر بر دوشم
بس که از غلغله زهد جهان پر غوغاست
بانگ نی زمزمه وعظ بود در گوشم
یارب اندر شکن سایه آن زلف سیاه
راحتی بخش از این فرقه ازرق پوشم
چه عجب گر نکنم روی ارادت به حجاز
من که در سجده محراب خم ابروشم
می کنم پرده گشایی ز رخ شاهد راز
غیرت لعل لبت گر نکند خاموشم
دیگران از می و من از لب ساقی یغما
گاه سرمست و گهی سرخوش و گه مدهوشم
