شمارهٔ ۱۱۸
یغمای جندقیتا ز مینای غم عشق تو صهبا زده ام
عقل را شیشه ناموس به خارا زده ام
از پی میمنت عیش مرا تیغ شراب
تا به دست آمده بر گردن تقوا زده ام
می مسیحا و من غم زده رنجور مکن
عیب اگر دست به دامان مسیحا زده ام
کاکل و زلف بتان دوده جور و ستمند
به تظلم در این سلسله شب ها زده ام
آسمان چند مرا شیشه دل می شکنی
شرمی آخر مگرت سنگ به مینا زده ام
با لب و قد تو انصاف ز کوته نظری است
گر به غفلت مثل کوثر و طوبی زده ام
سبقتم بی جهتی نیست ز ارباب سخن
دو سه روزی است که گام از پی یغما زده ام
