شمارهٔ ۴۰
یغمای جندقینه به آزادی ویران نه به بند آزادم
نز اسیری است ملامت نه به شاهی شادم
همت عشق نه این منزلت اکنون دادم
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دام تو اسیر افتادم
در دلم بود که تا دست توان پای عمل
از گریبان تو کوته نکنم چنگ امل
نظری بر به رخت رخصه نفرمود اجل
غالب آنست که با سابقه حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم
رزم ابنای زمان هیچ اثر می نکند
زخم نی طعن زبان هیچ اثر می نکند
نهب تن غارت جان هیچ اثر می نکند
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بسکه به دیدار عزیزت شادم
بر فلک شهری و عامی نزدم خیمه انس
در زمین صبحی و شامی نزدم خیمه انس
از پی گلشن و دامی نزدم خیمه انس
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
