شمارهٔ ۱۰
یغمای جندقیدل ازگان بر کن که این خار
نیارد جز گلگی بار
بدینمردم آزمودم
نه رامش زآشتی خیزد نه پیکار
ازینگانم هر سر موی
همی بر تن دم عقرب دم مار
کشد ور جان دهد چرخم
نه از من آفرین خیزد نه زنهار
پدر در میرد نیاسان
پسر بر روید پدر سار
جز ارواح مکرم هر که بینم
ز حد سبحه تا دامان زنار
نجویندی بجزگی کسب
ندانندی بجز گی کار
چه گویی ربع مسکون چار سوق است
به سوق مختلف بازار
بهردکان کافکنی چشم
درو گی انبار انبار
هر آنکش مالک مشتی ندانی
در اوگی خروار خروار
بجزگان را زندگانی
بدینگان کاری است دشوار
از این ون خران گر ریش گاوی
نماند غم به یر اسب سردار
