شمارهٔ ۱۹
یغمای جندقیتیمار عشقم ریخت خون ساقی بدهمی
اندرز عقلم کاست جان مطرب بزننی
غوغای اینگان خاطر بنپریشد مرا
کی شیر غضبان در رمد از ویله سگ های حی
زاهد پیش رو وین خیل خر دنباله پو
آنرا به مقصد پای در کاول قدم گم کرد پی
از دانش این رابهره های وز بینش آنرا بخش هوی
زین های و هوی از جا مشوهی هی
صد بار اگر پشت سمک بر کاوی از گاو فلک
بپراکنی تخم ملکگی روید ز وی
جز تخمه آزادگان کآمد به فر فرهی
ممتاز از این گان چونانکه فروردین ز دی
افزایش همی بگذار کز فر کمی
بر شخص ما گردد زمی چونانکه گردون بر جدی
ای آخشیجان شرم کن زایی تا به چند
ای آسمان آزرم کن ساری تا به کی
دوزخ به مینو در نگر کوثر به آذر بر نگر
در گوهر این خو بر چهرش آن خوی
سردار از سرداریم کار ار به گل کاری فتد
بر جای خشت و گل چنم گان در لای پی
